تبليغاتX
ایمورتال
دست خسته به فرمان نیست.

 

   گفتی پرستشم کن من پرستیدم، گفتی اشک نریز من خون به دل گریه کردم، گفتی حرف نزن من به سکوت چنگ زدم، گفتی دوستم داشته باش من عاشقت شدم، گفتی غصه نخور من غمباد گرفتم، گفنتی ناله نکن من به یادت مویه کردم، گفتی با من باش من تو شدم، گفتی کنارم باش من در آغوشت گرفتم، گفتی عزیزم باش من معشوقه ات شدم، گفتی همدلم باش من دلداده شدم، گفتی همنفسم باش من در هوای تونفس کشیدم، گفتی همه کس ام باش من همه زندگی تو شدم، گفتی بهارم باش من همه فصول تو شدم، گفتی باش من با همه وجودم بودم، اما تو نبودی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

یاد بعضی نفرات

روشنم می دارد

قوتم می بخشد  

ره می اندازد  

و اجاق کهن سرد سرایم  

گرم می آید از گرمی عالی دمشان

 

نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست

جرأتم می بخشد

روشنم می دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

 

  چند لحظه پیش به خودم فکر می کردم، یاد حمید هامون" افتادم که زیر لب زمزمه میکرد: " این ضعف من از کجا میاد؟" ... آره هامون، باز هم یاد تو افتادم. یاد خسرو شکیبایی و یاد روزهایی که نوستالژی ابدی من در زندگی هستند. بگذریم...

  " حمید هامون: چرا این همه در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟ این ضعف من از کجا میاد؟ ... از پدرم؟ از مادرم؟ از وطنم؟... از مهشید؟ ای مهشید... مهشید "

  من فکر میکنم این ضعف من یا از زیادی خوب بودن میاد یا از شرارت من. اما این رو هم میدونم که شرارت اوج خوب بودن هست. و این چیزیه که سقراط گفته. مثالی هم که میشه زد تا این قضیه واضح باشه اینه که فرض کنید در یک محفل ادبی یک نفر انسان فرهیخته یک شعر با مضمونی زیبا و سرشار از صنایع ادبی میخونه. بعد همه به به چهچه میکنن و اون یکبار دیگه میخوندش. دوباره همه حظ میکنن و اون بار سوم میخوندش و به همین ترتیب جلو میره و اون فرد دائما" شعر رو تکرار میکنه که در نهایت همه عصبانی مشن و میگن چه شری شد این ...

  حالا این شده داستان من، اینقدر خوب میشم و ساده و یکرنگ میشم که خودم میشم شر خودم! بعد میشینم میزنم تو سرم که ای وای من چرا اینقدر ضعیفم، چرا کم آوردم، چرا اینقد برای خودم شر به پا میکنم و ...

  کاش تو هم مثل اونا، مثل من، خوب بودی... کاش تو هم مثل ماها باهوش بودی..

  راستی توکه هستی، تو که میتونی جوابمو بدی، مگه تو خدا نیستی، پس باید جواب همه سوال ها رو بدونی. " من دختر قوی ای هستم؟ نه؟"  پس چرا نیستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

 

هنگامی که تو مرده بودی
آدم به گل خفته بود
هنگامی که تو مرده بودی
یاران به عشق و عطر

مانده بودند
همه ی ما را دعوت کردند
تا در آن عکس یادگاری باشیم
عکاس سراغ تو را گرفت
من بودم
تو نبودی
تو مرده بودی
عکاس از همه ی ما بدون تو
عکس یادگاری گرفت
عکس را چاپ کردند
آوردند
در همه ی عکس فقط یک شاخه اطلسی
و دو دست
از جوانی تو
در شهرستان
دیده می شد
ما همه در عکس سیاه بودیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

 

  تو یه جنایتکاری! یه آتیش به پا کردی اسمش رو گذاشتی زندگی. خودت نشستی کنارش، دستات رو میگیری طرفش تا گرم بشی. لحظه هایی هست که گرمای آتیش دستات رو میسوزنه، به عقب میکشیشون، اما آتیش شعله ور تر میشه و صورتت رو میسوزونه. نمی تونی صورتت رو برگردونی، آخه آدم از زندگیش نمی تونه روبرگردونه که. یه قدم به عقب میری، یهو همه وجودت یخ میزنه، پشت سرت هم همش سرما و یخبندونه، گذشته ای که شده یه کوه یخ. یه عشق نفرین شده، یه تلاش عبث و حالا نتیجه اش یه جنایت بزرگ که داری تاوان جرمت رو پس میدی. یه برزخ به پا کردی، بعد وانمود میکنی که تو بهشتی. تو برزخت مهمونی میگیری، رقص و پایکوبی راه می اندازی ، سر و صدا میکنی که دیگرون فکر کنن اونجا بهشته.  نه، نیست.....

 دوست داشتن و دوست داشته شدن جرات میخواد. حال و هوای عشق بارونیه ، خیس میشی و تنت میلرزه، اما چه دلنشین ! مثل اون بارونی که در پیست اسکی سوچی خیسم میکرد و من با یه تاپ و شلوار کوتاه و یه شال نخی دلم میخواست اینقدر بباره که من حتی پا تو گل و لای بذارم و نتونم ازش بیرون بیام!  میبینی٬ این بیرون داره بارون میاد، بیا زیر بارون، چتر مفهوم گنگ لحظه های دوست داشتن ماست! چترت ر و برعکس کن تا دامنش پر آب بشه، بعد کنار هم می ایستیم ، کل آب رو خالی میکنیم رو سرمون، آخ جون که خیس خیس میشیم!  وقتی میگی عاشقم، نگاه میکنم به چشمات که ببینم مژه هات خیس از اشک و بارون هستن یا نه؟!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

 

دل من و این تلخی بی نهایت

سرچشمه اش کجاست ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

 

زندگی مثل یک دیکته است هی غلط می نویسیم هی پاک میکنیم غافل از اینکه یه دفعه میگن ورقه ها بالا .

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

 

  چرا نمیتونم باورت کنم؟ چرا همیشه باید ته ته دلم بلرزه ؟ چرا وقتی در قله هستم،  ترس سقوط لذت صعود رو ازم میگیره ؟ چرا به یگانگی عشقم ایمان ندارم؟ چرا به  اعماق وجودم رخنه میکنی ولی از قلبم گریزانی؟ چرا دلدادگی من رو به تیغ خنجر افکارت به مسلخ میبری؟ چرا به خواب رویاهام بیدارباش میزنی؟  چرا تن داغ از بوسه های عشق رو به سردی سنگ غسالخانه جدایی می سپاری؟ چرا نام یگانه فصل زیبای جهان را به باورهایت حک نمیکنی؟ چرا...٬چرا ...  و اینک کاش بدانم جرم من چه بوده؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

 

وقتی گذشته رو دوشت سنگینی میکنه و تو رویای آینده رو داری، یعنی دوستت دارم!

وقتی سیم ساز دلت پاره میشه و تو بازم بهش زخمه میزنی، یعنی دوستت دارم!!

وقتی دنیا به خواب می ره و تو کنار من بیداری٬ یعنی دوستت دارم!

وقتی همه چیز برای رفتن مهیاست و تو میمونی٬ یعنی دوستت دارم! 

وقتی بهانه برای نبودن هست و تو میمونی ، یعنی دوستت دارم!

وقتی بهار تو راهه و تو چشم انتظارشی ، یعنی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

 

  من هم مثل بنجامین شبها رو بیشتر از روزها دوست دارم به دلیلی مشابه. بنجامین (باتن) وقتی 7 سالش بود و خیلی پیر بود گفت: "فقط وقتی دنیا به خواب میره، من احساس امنیت میکنم. "

  بنجامین توی 7 سالگی و در اوج پیری فقط شبها بود که احساس بچگی میکرد، فقط شبها بود که احساس امنیت میکرد، نگران نبود کسی بهش آسیب برسونه و فقط شبها بود که دنیا به خواب میرفت.

  صبحها که از خواب بیدار میشم، نگرانم و هراسون که اگه از در خونه بیرون برم کی اون بیرون وایستاده که اذیتم کنه، الان کدوم اتوبان و خیابونی به علت ترافیک بسته شده، ماشینم و امروز کجا پارک کنم، سر کار امروز چه جوری و با چه انرژیی تحمل کنم.... بانکها شلوغن یا نه... امشب موقع برگشت به خونه ترافیک کجا کمتره... امروز میتونم خودمو کنترل کنم که استرس نیاد سراغم ،که عصبانی نشم، که آروم باشم...

.. وقتی همه جا سکوت هست، وقتی تلفنی زنگ نمی خوره، وقتی دنیا به خواب میره، فقط این موقع هست که من احساس امنیت میکنم...   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهاره  |